خرید بک لینک
تو الان به چی خندیدی؟ به انتخابم یا به شرایطی که دارم و هیچ نقشی تو داشتنش نداشتم؟ -... ممم به شرایطت فکر میکنی مقصر منم؟ - اولاش نه ولی خب میتونستی بهتر از اون اولت بشی. خودت یه نگاه به اولای زندگیت بنداز. ولی من تلاشمو کردم -فعلا که اینجوری نشون نمیده بی انصاف نباش همش که من مقصر نیستم. یه خردشم...مثلا یه خردشم بنداز تقصیر خدا -خدا؟! اره... شاید خدا نخواسته. -که ماها هم تو رو ببینیم نشیم عین تو. عه دوباره خندیدی. دو هیچ به نفع من -عه خب خودتم خندیدی کی؟ -همین الان لبخند بود که -حالا هرچی... دو یک. راستی واسه پول هم به بابام گفتم.تا شب میفرستم برات. بابات؟! -اره مگه چیه یه جوری میگی باوباوت. نگفتم واسه تو میخوام که... باز چی شد؟ هیچی.. فقط قبل ازین که به تو بگم به خدا گفته بودم. -خب تو فکر کن خدا به من گفته. خدا که اینجوری نمی خواست. پس از کی عبرت می گیری؟ -من زندگی خودمو کردم دیگه وقتشه شرایط تو هم تجربه کنم اگه تو هم بشی مثل من پس این وسط خدا کیه؟ -نمی دونم... نمی دونم شاید بابام

برچسب: fitbit,fidelity,finish line, نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: يکشنبه 23 آبان 1395 ساعت: 2:45

...که دست منیتش به سمتم دراز می کند من می دانستم از زمانی که صدای ماشینش را شنیدم دلم آشوب شد. دست خودم نبود فقط نمی توانستم باور کنم. باید که همانطور که قبلا خانه را با آن سقف بتنی اش ترک کردی که مبادا با هر تکان دو نفره ی فنرهای تخت فرو بریزد این خانه هم ترک می کردی؛ این که سقفش چوبی است!. نه این بار من باید بروم بیرون چون تو آن نفر دوم روی تخت بودی.
گمشو نزدیک من و جانمازم نشو.

برچسب: getaway,getaway today,getaway deals, نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: يکشنبه 23 آبان 1395 ساعت: 2:45

خواستار نیست بودم

در فردوس

شفاف و عریان

نه شیطان بود نه مار بود نه الهه نه خدا

من بودم و باد بود

باد مرا با خود درآمیخت

نسیم زاده شد.

نسیم بود که آن میوه بالا را چید.

من فقط سیب خوردم.

حکم حبس بود

هست

و ادامه دارد

برچسب: نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 12:44

خدای این روزای من یا خواب است یا وجود ندارد یا در جای مناسب خود قرار نگرفته است.

برچسب: ناخدا خورشید,ناخدا افضلی,ناخدا,ناخدا پیتزا,ناخدا صمدی,ناخدا خورشید دانلود,ناخدا ملک زادگان,ناخدا با خدا,ناخدا پیتزا مرزداران,ناخدا خورشید فیلم کامل, نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 8:02

افول اینجا زیباست.

چه کسی زیبایی لاینوصف یک غروب را انکار می کند؟

درنوردیدن پله های چوبه دار و ظهور بر سکوی خودنمایی، تشرف به عرشی به فاصله ی یک پنجه ی پا خود طلوعی است خیره مانده از دریچه ی چشم ها و دهان های هو شده یک جمعیت.

که ناگاه گردن آفتاب خم می شود؛ به مکافات رفتن راه انا الحق.

حق اینجا زوالی ندارد.

و زیبایی فقط مخصوص غروب آفتاب هاست.

برچسب: غروب آفتاب هامبورگ,غروب آفتاب در هامبورگ,غروب آفتاب به وقت هانوفر,غروب آفتاب به وقت هامبورگ, نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 2:36

امشب من جرات کردم که صحنه ی شب را بشکنم

در تاریکی فرو رفتم.

ذرات گرد و خاک هم پای من به رقص درآمدند

پراکنده به اطراف

نه صدایی نه کور سوی نوری، من بود و خاک

در واقع من داستان او بود

من فقط رفتم

برای تثبیت این حرف، بار دیگر

به نام او

.

برچسب: نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 2:36

هوای صاف روبرو را می نگرم و در اندیشه ی گرد و خاک پشت هستم

خاک آشفته ی پشت تهدیدی است برای آیینه

زمین هموار شفاف روبرو ترک برمیدارد

...آنگاه که هوای پشت پس است

آیینه شفاف نیست

و من مانده ام یک پشت یک رو، کدر

و یک مرز... همین جا که مانده ام در راه

ته نشین می شوم در فضا

جنسی از گردی یک گلوله گرد

قدم در راه آیینه برمی دارم

...هوای مه اندود روبرو را می نگرم...

برچسب: یک داستان از مرزبان نامه,شهادت یک مرزبان ایرانی,شهادت یک مرزبان,وظایف یک مرزبان,شهادت یک مرزبان در سراوان,کشته شدن یک مرزبان,یک حکایت از مرزبان نامه, نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 2:36

[1] صداش میکردن حاجی ولی اصلا قیافه حاجی ها رو نداشت. من تنها خونه مونده بودم که منم پاشدم باهاشون رفتم. یه خیابون که رد کردیم فهمیدم تو بد جایی گیر کردم. تو کوچه پس کوچه ها می رفت هرجا دختر می دید کلشو از تو پنجره میاورد بیرون متلک می پروند و ازون حرفای نازیبا. دانشجوها که کلاسشون تموم شده بودن رفت جلو دانشگاه و دنبال دخترا راه میوفتاد. منم مونده بودم چیکار کنم تا نزدیک دختری می شد خودمو پرت می کردم پشت صندلی. تا اینکه کلاس 6 عصر رو بهونه کردم و تونستم از دستشون فرار کنم. جوونی بود که پول و یه ماشین پارس تر و تمیزی هم داشت. همونجا بود که فهمیدم اگه جوونا تو ا

برچسب: نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 2:36

چونه های خشتی کاه گلی ات را آماده می کنی. پنجی آب از کشاله ی خیله ی گلی روانه تپه شلی می کنی و مشتی کاه برمیداری و شروع به الک کردن می کنی. پر کاه ها به سبکی هر چه تمام تر بر سطح تپه ی شلی فرود می آید. چنگ می زنی کاه ها و شل ها را با هم مخلوط میکنی. دست می بری و مشتی شل برمی داری دودستی دایره اش می کنی و قلش می دهی روی زمین که سفت شوند و بلندش می کنی می گذاری قاطی گلوله های خشتی دیگر. گلوله هایی که مانند گله ای از گوسفندان یک جا جمع شده باشند. گاری سر می رسد و چشم برهم زدنی خشت ها را بارش میبینی. گله بان می شوی... چوپان... می روی پشت بام و دونه دونه گله ها را در هوا از د

برچسب: نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 2:35


یک چندتایی مثل خودت معرفی کن؛ برای وقت هایی که نیستی

برچسب: نویسنده: اشکان رضوانی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 2:35

صفحه بندی